فیلم سینمایی "نفس"

فیلم نفس به کارگردانی نرگس آبیار ...
فیلم پویایی که ۱۱۰ دقیقه میتونین از دیدنش لذت ببرین ... قصه گویی های بهار و بلند پروازی های دوست داشتنیش وسط خونواده ای که مادر نداره و چهار تا بچه با ننه آقا و پدر زندگی میکنن. پدر مشکل قلبی داره و بهار که خیلی باهوشه و شیش سالگی به مدرسه میره و شاگرد اوله همیشه ، بهار بسیار علاقه داره کتاب بخونه و قوه تخیل عالی داره ،میخواد دکتر نفس تنگی پدرش بشه و درمانش کنه .
فضای خونه ی خودشون توی یه بیابون ،فضای یزد و گاراژ غربتی ها عالی بود .
بازی پانته آ پناهی بسیار خاص بود و مهران احمدی خیلی خوب ایفای نقش داشت ...
همچنین بچه هایی که توی فیلم بودن همگی عالی بودن ...
جدا از همه ی اینها من شیفته ی کتا ب خوندنای بهار شدم و وقتی تعریفشون میکرد .. ذهن خلاق با تصویر سازی خیلی عالی از شکل هایی که نبودن و میساخت ....
لحظه مرگ بهار جذاب ترین بخش ماجرا بود: اوج سرخوشی از یک تاب بازی و رها بودن از زندگی و لذتی ابدی ... و یاد یه عکس و نوشته ای افتادم که خودم پارسال همین حوالی گذاشته بودم هم برام لذت بخش بود و هم باز هم لذت بخش...

و متن زمستان پارسال من:

دوست دارم در لحظه گوش دادن به آهنگ مورد علاقم، روی تاب آویزون از درختی توی یه جنگل ساکت و سیاه، وقتی آفتاب توی صورتم میتابه و دریاچه نگاهم میکنه، همه ی دنیا رو ترک کنم:) ...
#زمستان_آبی
#yac_colored_mind

یه نگاهی به کتابخونه اتاقت کن

بهتره یه نگاهی به کتاب هایی که توی چند سال اخیر به کتابخونه خودم اضافه کردم بکنم . میتونم بفهمم ذهنم روی چه چیزایی متمرکز بوده . حتما میتونم با دیدنش فکر کنم که آیا پیگیر چیزای خوبی بودم؟ یا نه . 

یا اصلا ببینم چند درصد کتابا تاثیر گذاشته توی  افکار من ؟ 

یا اصلا چقدرشو خوندم؟ 

اما نظرم همونه که از اینا میشه تشخیص داد سلیقه من چه تغییراتی کرده . اگه نمیپسندم ،دیر نیست . تغییر ایجاد میکنم. 

 

 یاسمن بخشی  

Yac_colored_mind

راه

میدونین پیش دانشگاهی که بودم  یه استاد داشتم به نام  آقای یمرلی میگفتن راهای رسیدن زیاده اما رهرو کمه . 

در تکمیلش میگم راه زیاده اما اینکه آدم از چه راهی بره هم مهمه . اگه راهی که انتخاب میکنیم اگه باعث آسیب رسیدن دیگران بشه، اگه شخصیت آدم ها رو نشونه بگیره ،اگه باعث تکبر خودمون بشه و نادیده گرفته بشه حقوق دیگران موفقیت اگه برسه پایدار نیست . 

هر آجری که میذاریم باید حواسمون به اینکه چی زیرشه، چی رو له میکنه، و چقدر در راستای اهداف ما و درست پیش میره در نظر گرفته بشه.

 

بازگشت

آنچه را میپرورانی،پشتِ پیشانی بگو

بی نقاب از چهره های،بکرِ پنهانی بگو

ای کاش تنهایی نبود این،در کنارم ماندنت

جاده می رقصد به سازِ،بی محابا راندنت

باد و طوفانی که هم تصمیم کوچت میوزند

از تمام رد پاهاشان پشیمان میشوند


من هم از رفتنم پشیمون شدم و برگشتم که باشم و بنویسم اینبار اما طی این 2 سال خیلی تغییر کردم . موسیقی کار میکنم و مهندس شدم :) 

حالا مهم نیست مهم اینه قراره اینجا موندگار بشم ...

دلگیرم از انسان های دورو و مظلوم نما،انگار محکوم پنهان کاری و دروغ اند...

cactus band

"گروه موسیقی کاکتوس "

cactus band member

اگر اهل موسیقی راک هستین حتما پیگیر کارای این گروه موفق باشین... گروهی از بچه های گرگان که عالی کار میکنن... چند هفته پیش کنسرت خیریه ای توی دانشگاه ما داشتن و با استقبال بی نظیرییی همراه بود.. از دقیقه شروع تا پایان اجرا انرژی توی سالن موج میزد... چندتا از لینک ویدئو های این گروه رو براتون میذارم ... همچنین لینک وبلاگ و ویکی پدیای این گروه رو...

اسامی اعضای گروه:لید گیتاریست و وکالیست-پوریا احمدی /گیتاریست و لید وکالیست-علی ذات علیان/ گیتار باس-پاشا منعمی/ درامز-معین محبوب

کاکتوس-وهم(Illusion)

کاکتوس-حرص(Greed)

 

 

آبی بپوش، گوشه ای بنشین و فکر کن

این قلم هم یاری ام نمیکند، اصولا دوست ندارد بنویسد، لج بازی اش گل کرده میخواهد فقط یک گوشه بنشیند و تماشا کند. آنقدر صبر میکند که همه ی آنچه به عنوان دست نوشته ام بود اتفاق بیفتد و بشود یک اتفاق عینی و لمس کردنی برایم، تازه یادش میآید بنویسد .انگار اصلا خلاقیت ندارد همه اش منتظر است همه ی تراژدی های دنیا در بیخ گوشش اتفاق بیفتد و آنوقت از روی آنها کپی کند.

هزار بار گفتم شرایط که عادی است بنویس مگر خودت بی مغزی؟ چرا همه اش را میگذاری به پای زندگی من... روزی که آمدی اینقدر خوشحال بودم که نمیدانم چطور مینویشتی... آمدی شادم کنی آمدی مثلا بنویسم و یادم بیاوری چه بودم چه هستم، حالا میگذاری همه به ریشم بخندند بگویند تو و آن قلمت که تو را تنها گذاشته نوشته هایی بسیار ابتدایی دارید اصلا با اصول آشنایید؟ مدام تکرار میکنید  یک چیز را هی هی هی هی هی یک کلمه یک زندگی ، همه چیز درون مغز ناقصتان سیاه است....

اما مهم نیست بقیه چه میگویند من در همان تاریکی میمانم ،تو از دور فقط بنویس تاریکی ها را...

میخواهم زندگی ام را بالا بیاورم، همه ی روزهایی را که به اعتقاد به خوب شدن و آمدن خوب تر ها گذراندم  میخوام بالا بیاورمشان.

فکر میکنم بهترین راه این است حداقل این روزهای باقی مانده را روی دور تند بگذارم تا شاید از دور رنگ هایی با بوی خوب ببینم .

اگر آن گذشته را بالا بیاورم و آن آیندگان هم که دور تند بگذرند .میرسد روزی که من هستم و هیچ.

احساس هایی که میکُشید یک روز زنده میشوند اما شاید قبلش به خوابتان بیایند